
شعرهايي از بهار قهرماني
شعرهايي از بهار قهرماني
١) قايقي كه سرنشين اش شب است
سر مي خورد به گوشه اي از كادر
و تمام صفحه تاريك مي شود
بهانه اي براي بيداري بيار
طوري كه تور سفيدم در خواب جا بماند
پوستم كبود شود
و صدات آهسته
ماهي ها را غرق كند
از ما دو نفر
يكي تو هستي
مشغول به چهار گوشه ي گوشي همراهت
و يكي تو
در آينه ي محدب من
حالا بايد ساعت ها بايستم
با ذره بيني در دست
مرزهاي شب را
خط بزنم